نفر دوم: میگویند سرانجام یک روز طاقت دانشمند باربارینویی تمام شد و دست شاگرد قنادی پولپتونیو را گرفت و نشاندش و گفت ببین پسرجان! قبول کن که تقصیر من نیست که تو شغلت شاگرد قنادی است، گرچه که به نظر من شغل جالب و شرافتمندانه ای است. نمیدانم خودت این شغل را انتخاب کرده ای یا مجبورت کرده اند، نمیدانم ولی میدانم که من و احتمالا خیلی از مشتریهای دیگر در این بین نقشی نداشته ایم که تو هردفعه اینجور با بداخلاقی و غرولند پاکت نان خامه ای را جلویمان پرت میکنی. اگر روزی خواستی من پای درد دلهایت مینشینم و درباره شغلت و آینده ات و احتمالا تغییر دادن کارت میتوانیم باهم صحبت کنیم اما الان چیزی که من میخواهم یک پاکت نان خامه ای است به همراه کمی احترام که فکر میکنم حقم است. /آ
Monday, October 27, 2008
Subscribe to:
Post Comments (Atom)
No comments:
Post a Comment