Showing posts with label بهار. Show all posts
Showing posts with label بهار. Show all posts

Sunday, July 31, 2011

گل های آفتاب



نفر اول: برای چهارمین بار در طول یک سال و نیم بودن دروین ناچار شدیم که اسبابمان یعنی همان زندگی محصورشده در چمدان های بزرگ را روی دوشمان بگذاریم و به خانه دیگری نقل مکان کنیم غیر از این، تا یک ماه و نیم باقیمانده تا اتمام این سفر و کشاندن اسباب به فرودگاه یک بار دیگر هم باید به خانه دیگری برویم و این قسمت غم انگیز سفرمان است اضطراب این کش و واکش ها آنقدر زیاد بود که آگاهانه یا ناآگاهانه دوست داشتیم که بعضی از چیزها را جا بگذاریم یا فراموش کنیم برداریم !تا حداقل کمی سبک بارتر باشیم اما هرچه که تلاش کردیم نشد که دخترک سه تا شاخه دراز و تازه سبزشده آفتابگردان را که بعدازظهریک روز نیمه آفتابی و نیمه گرم تابستانی درگلدان کوچکی کاشته بود را فراموش کند و اینگونه شد که میان آن همه بار زمخت و سنگین و باوجود آن ساکهای برزنتی و تنبل !! گلدان کوچولو با ساقه های لق لقوو آفتاب نخورده آفتابگردان را هم تمام راه با عزت و احترام سردست گرفتیم و بی توجه به لبخندهای ملیح عابرین با خودمان به خانه نیمه تاریک جدید منتقل کردیم کسی چه می داند  شاید در فرصت یک ماه و نیم باقیمانده ازاین سفر سه گل درشت آفتابگردان گرم و پرانرژی به زندگیمان لبخند بزنند!!

Sunday, June 5, 2011

خبرممنوع


نفر اول: اطاق تاریک بود، خانه غریبه بود، رفته بودیم به خانه یک پدرومادر مهربان اتریشی. به گمان اینکه بهار خواب است رفتم لحافش را مرتب کنم که دستانش را به گردنم آویخت و شروع کرد به گریه . آمادگی اش را نداشتم او دختر شادی است و آمدنش به این سفررویایی برایش آرزویی تحقق یافته . چون می توانست بعد از بیش از یک سال برای خودش اطاق مجزایی داشته باشد و در تخت و درمیان عروسک ها و اسباب بازیهای زمان دختری دختر آن خانواده بخوابد اما او گریه می کرد ودرمیان گریه اش جمله های بریده ای می فهمیدم که می گفت من می ترسم! همه اش خبرهایی که بابا توی اینترنت می خواند می آید جلوی چشمم نمی گذارد بخوابم! تعجب کردم همه ی مدتی که نفردوم خبری می خواند یا با هیجان برای من تعریف می کند بهار معمولا به دوراز ما می نشیند چیزی می خواند می نویسد یا بازی می کند بنابراین تا به امروز این موضوع را نشنیده بودم گفتم کدام خبر؟ نمی توانست واضح بگوید اما می دانست که خبرهای خوبی نیست وقتی مردمی راه پیمایی می کنند یا درجایی کسی زندانی می شود یا هواپیمایی که تانک نمی شود (نمی تواند سوخت گیری کند) و او پیش خودش تحلیل کرده بود که تانک نشدن هواپیما یعنی اینکه ما دیگرنمی توانیم به ایران برگردیم ! یاخبر دریایی خشمگین که  خانه ها را می بلعد و کودکی که باید چادر زندگی  کند یا اینکه نمی دانست اتم چیست اما از خبرهای اتم در ژاپن ترسیده بود . نمی دانستم چرا من هم همراهش گریه کردم شاید چون به یادم آمد که من هم از تک تک  این خبرها خیلی ترسیده ام من هم بغض کرده ام اما جرات نکرده ام گریه کنم . اشک ریختم چون دلم سوخت برای کودک باهوش و کنجکاوی که اگر ریاضی و علوم و آلمانی را می فهمد خوب طبیعی است که خبر را هم می فهمد وافسوس که خبرها ی بد دراین روزها به خبرهای خوب می چربند . موهای بلندش را نوازش کردم و محکم درآغوشش گرفتم آنقدر که صدای قلب ترسیده اش را خوب می شنیدم . آرامش کردم برایش از خبرهای خوب گفتم از چیزهای جالبی که هرروزکشف می شوند از عروسی شاهزاده انگلیس! از دنیای رنگی !

او آرام شد و خزید به میان رختخواب گرم و تا صبح یک نفس خوابید .

اهالی مهربان آن خانه تمام روز بعد را به بهار اختصاص دادند تا ذهنش را از ترسها پا ک کنند برایش قصه های رنگی گفتند  همراهش کردند برای انجام کارهای باغ، برای آب دادن به گلها و برای چیدن محصولها. با او آزمایش های مختلف هیجان انگیز انجام دادند. از اسرار لابراتوآر خانگیشان گفتند که درآن کرمها و عطرهاو داروها و نوشیدنی های گیاهی با محصولات باغ ساخته می شد و صبحانه های مورد علاقه اش را روی میز ردیف کردند و آخر سرهم چندکتاب داستان آلمانی همراهش کردند تا بخواند و بداند . و آن روز روز دنیای رنگی کودکانه بود .

ازآن روز به بعد شنیدن و بازگویی خبرها در خانه ی ما ممنوع شده است آقای نفردوم خبرهای مهم را دست چین  و برایم ایمیل می کند و بعد با اشاره های کوتاه با زبان استعاره گاهی با هم که هستیم اشاره ای به آن می کنیم ورد می شویم  فعلا اوضاع تحت کنترل است اما خبرها همچنان وجود دارند هرروز دراین دنیای بزرگ سیل و طوفان وزلزله قربانی می گیرند هرروز آدمها سراختلاف نظرهایشان با هم دعوا می کنند هرروز احتمال جنگ هست دریک گوشه ازاین دنیای خاکی . وهرروز دراین دنیا کودکی متولد می شود کودکی که صلح می خواهد و دنیای رنگی و شاد کودکانه  ، کودکی که از خبر بد می ترسد و اشک می ریزد وپایه های شادمانیش به لرزه درمی آید.

شاید فرداها دنیا و آدمهایش مهربانترباشند و با دستانی باز آنچه را که او می خواهد ارزانی اش کنند !

Sunday, May 22, 2011

من تمرین سخت می خواهم


نفر اول: بعضی وقت ها از کارهایش خنده ام می گیرد. دربیرون کلاسشان کارتونی گذاشته اند برای کاغذهای باطله و برای بازیافت، سرسوزنی از کاغذها به منظوریا بدون منظور داخل زباله ها نمی رود ولی تادلتان بخواهد دراین جعبه  برگه های بد زیراکس شده یا خط خطی یا برگه ها ی  چرکنویس پرغلط یا تمرین های نیمه کاره رهاشده هست . دخترک  از وقتی که ازمعلمش بابت دادن تمرین های سخت ومساله های مشکل ناامید شده گاهی داخل این کارتون سرکی می کشد چون فهمیده که می شود درآن سوالهای ریاضی کلاسهای بالاتر یا تمرین های پرهیجان تروسخت تر یا تمرین های سرهم نویسی خط آلمانی را پیدا کرد گاهی هم جدول یا معمایی  . آنوقت نیازی به قایم باشک بازی هم نیست تا کمرخم می شود توی آن کارتون بزرگ برگه های مورد علاقه اش را جدامی کند کمی باهاشون سروکله می زند تا جایی که سواد و حوصله اش اجازه می دهد حلشان می کند ،گاهی هم پیروزمندانه با آن خنده های بی دندانی می گیردشان جلوی چشمان متعجب من یا معلم و بعد هم دوباره می برد می اندازدشان  داخل آن کارتونی که کاغذها درآن به انتظاربازیافت نشسته اند .

یادم می آید که امیرکبیرپسرآشپزدربار بود و اجازه رفتن به کلاس نداشت ولی نشستن پشت درکلاس همانا و آموختن آنچه که باید همان !

پس منعش نمی کنم ازاین کار، می دانم که هرچه بتواند بیاموزد خوب است حالا چه درکلاس و چه درپشت درکلاس!

Friday, May 20, 2011

مادرغافلگیر


نفر اول: همیشه غافلگیرم می کند مثل ان زمانی که یک روز تصمیم گرفت با پوشکش خداحافظی کند و آنوقت دیگر حتی شب هم پوشکش نکردم و جایی خیس نشد یا روزی که پستانکش که عزیزترین چیزش بود به قدری که همیشه علاوه برپستانک اصلی یکی هم زاپاس داشتم پشت تخت افتاد و من از خداخواسته به او گفتم که نمی توانم تخت را جابجا کنم اولش کمی گریه کرد ولی بعدش بدون غرغر درکمال ناباوری هیچ وقت سراغش را هم نگرفت و روزی که خانه تکانی کردیم من با دیدن پستانک اشکم درآمد و به عنوان یادگاری گذاشتمش توی ویترین ! یا روزی که به یکباره دستانش را رها کرد و برای همیشه بدون کمک و زمین خوردن محکم قدم برداشت یا روزی که با تعجب دیدم ساعت را بلد است کاملا بدون اشتباه بگوید یا آن روز که درمملکت غریب به مهدکودک آلمانی زبان سپردمش و پشت در به انتظار گریه اش نشستم اما مربی آمد و گفت نیازی نیست به او می توانی اعتماد کنی و بعد باوجوداینکه گاهی خیلی هم بهش خوش نمی گذشت و بچه ها داخل جمعشان راهش نمی دادند اما بهانه نگرفت و نگفت که نمی خواهد برود یا اینکه قرار بود تا لحظه آخر به مدرسه ایرانی برود ولی درست روز آخر شهریور مدیرگفت که کلاس اول نخواهند داشت و رفتیم مدرسه اتریشی البته با تردید زیاد من ولی هفته اول نشده معلم گفت با وجود اینکه آلمانی را خیلی کم می داند ولی از بچه های دیگر سریعتر مطالب را می گیرد و حالا امروز از خانه که به قصد مدرسه خارج شدیم کیفش را که همیشه به بهانه سنگین بودن به من می داد مصمم بردوش کشید و چشمانش را به من دوخت و گفت خودم می روم مدرسه کاملا تنها و بدون کمک تو و آنوقت من از دور ایستادم و کمر متمایل شده به جلو دراثرسنگینی کیفش را و تاب تاب خوردن موهای دم موشی اش و قدمهای محکم و سریعش را نگاه کردم وبه این فکرکردم که روزی که کودک دوکیلو و نیمه ی ضعیف را درآغوش می گرفتم چنین روزی را به خواب هم نمی دیدم .

Monday, May 16, 2011

مساله این است: راه راست یا کج


نفر اول: سوال ریاضی را می گذارم جلویش و می گویم به نظرتو کدام یک ازاین راه ها زودتر به هدف می رسند؟ سریع جواب می دهد راه راست سریعتر از راه کج ولی همیشه نه !

با تعجب نگاهش می کنم ادامه می دهدالبته بستگی دارد ممکن است که درراه راست چا له ای باشد یا سنگی دروسط راه  افتاده باشد آنوقت شاید از آن یکی راه برویم سریعتر برسیم !

Wednesday, April 20, 2011

یادگیری زبان تازه


نفر اول: آموزش زبان را درایران اینطور دیده بودم که همیشه یک سری تصاویر را قرار بود بچه ها یاد بگیرند بعد جمله ساختن و بعد حرف زدن اما آموزش زبان آلمانی را در مدرسه ی بهار به گونه ی تازه ای دیدم که برایم جالب است  و به نظرم هم خوب جواب می دهد

اول این را بگویم که درمدرسه شان اگرچه که درکلاس همه ی دروس به آلمانی تدریس می شود ولی  روزی سه ربع ساعت  هم جداگانه برای بچه های تازه وارد کلاس آلمانی دارند معلم این کلاس خانم جدی و با دیسیپلین و درعین حال مهربانی است که مرا خیلی به یاد مامانم می اندازد چون اولا به ظاهرمرتب وآراسته و هماهنگ لباس پوشیدنش برخلاف سایرین خیلی اهمیت می دهد و همیشه بلوزدامن های شیک و مرتب می پوشد دوم اینکه حدود سنی مامان را دارد و سوم اینکه روی نظم بچه ها خیلی دقیق و حساس است و چهارم به گل و گیاه علاقه ی خاصی دارد و با شروع بهار هرروز توی باغچه ی مدرسه در ساعات بیکاری اش می بینمش که هربار با یکی دوتا از بچه ها دارد گل می کارد یا قلمه می زند بگذریم این خانم معلم بامزه همیشه از بالای عینکش به همه چیز نگاه می کند و درکلاس با بچه هایی که بعضا هنوز خیلی درابتدای راه هستند خیلی مصمم و جدی راجع به همه چیزبا لهجه ی غلیظ اتریشی آلمانی  حرف می زند .

حالا خودتان رادر سن شش و هفت سالگی درحالیکه تنها تعداد لغات محدودی را می دانید دراین فضا تصورکنید:!! اواز صرفه جویی در مصرف آب و برق تا جمع کردن موهادرحمام که راه آب را نبندند تا قارچ هایی که اگر حمام تمیز نشود درآن رشد می کنند تا توصیه به نخوردن میوه هایی که خیلی زیاده از حد براق هستند چون به آنها موادی می زنند که برای سلامت ما مفید نیست تا اینکه کجا باید چه لباسی بپوشیم ومحکوم کردن جشن هایی مثل هالوین که ریشه ی آمریکایی دارند  حتی درمورد اینکه مرده را با چه آدابی به خاک می سپارند وبچه چه جوری به دنیا می آید و اینکه بهتر است بیشتر از میوه ها و سبزی ها بخوریم تا اینکه از گوشت حیوانات چون آنها چه گناهی کرده اند که به خاطرما باید کشته شوند ! سخن می گوید و انگار این شیوه بد هم جواب نداده روزهای اول تنها چند لغت محدود را بهار از حرفهای او می فهمید ولی جدیدا هروقت که می پرسم کلاس ماریانه چه خبربود کلی حرف دارد برای گفتن وتازه جالب است که از اظهارنظرهای خودش هم درکلاس می گوید .

حالا می فهمم چرا می گویند آدم درمحیط سریعترزبان را می آموزد چون محیط ملاحظه ی آدم را نمی کند کج دارومریض هم رفتار نمی کند محیط خیلی رفتارجدی ای دارد با محیط باید هماهنگ و دوست شوی و آن را بفهمی تا تورا همراه خود کند . و دریادگیری   زبان این مهم است که آدم بتواند درحیطه ها ی مختلفی حرف بزند و حرفها را بفهمد نه فقط برای نیازهای روزمره
پس از همینجا یادگیری هرزبانی را تنها با آموختن و اکتفای به حفظ کردن تعدادی لغت وجمله کاملا محکوم می کنم که تجربه نشان داده هیچ فایده ای ندارد و خیلی زود فراموش می شود

Sunday, March 27, 2011

تلاش


نفر اول: اگرروزی نقطه ی سیاه کوچکی را روی یک دیوارصاف دیدید که مرتب از روی دیوار سرمی خوردو پایین می افتد و دوباره با سماجت بالارفتن را ازسرمی گیرد به چشمانتان شک نکنید که نکند دارد سیاهی می رود! یک وقت هم فکرنکنید که این همان مورچه ی معروف کتاب های درسی است که حکیم شیرین سخن می گفت که صدبار دانه از دهانش افتاد و دوباره تلاش کرد تا دانه را به بالای دیوار برساند ! خیلی ساده بدانید که اوکودک هفت ساله ای است که پشتکارفراوانی دارد و اگردرکاری اراده کند تا رویش را کم نکند دست بردار نیست حتی اگر صدبار به زمین بیفتد و مجبور باشد همه راه تا نیمه رفته را از اول شروع کند . دیگر با خودتان است که از این کار حرص بخورید، یا عبرت بگیرید و به فکر بیفتید که این اخلاق را تقویت کنید، یا اینکه مدام به ساعت نگاه کنید و برای اینکه صدایتان به او برسد فریاد بزنید که باید به خانه بازگردید و دیرتان شده! یا با خونسردی تشویقش کنید که ناامید نشود و تلاشش را از سربگیرد.

Sunday, February 6, 2011

صاحب نظر

نفر اول: دخترک به تازگی حسابی صاحب نظروعقیده شده دیگر به راحتی زیربار حرف من برای انتخاب لباس نمی رود گاهی فکر می کنم مخصوصا مخالفت می کند تا بگوید من را جدی بگیرید من بزرگ شده ام ! اما همیشه کلی دلیل برای مخالفتهایش دارد که سلسله وار آنها را پشت سرهم برایم می شمارد و البته ازدید خودش همه هم منطقی هستند. مدتی حرف کفش بند دار می زد می گفت چون پاپیون زدن را یادگرفته ام یک کفش بندی می خواهم مدتی گفت تا اینکه روزی  ازمن  ناامید شد  که برایش نمی خرم و گفت راستی مامان می دونی خیلی خوبه آدمها وقتی کفششان برایشان کوچک می شود یا دیگر دوستش ندارند  آن را به کس دیگری بدهند که احتیاج دارد ؟ گفتم آره اگه هنوز خوب و تمیز باشه فکر خوبیه ولی چه طور؟ گفت هیچی منظورم این بود که بابا می تواند هروقت کفش بندی اش را دیگه نخواست بده به من !!!!!!!!!!!!!!!! من که دلم کباب شده بود دستش را گرفتم همان روز و رفتیم کفش فروشی ! هرکفشی که من می گفتم دوست نداشت تا بالاخره جلوی اولین کفش بندی ایستاد و گفت من همین را می خوام از من نه گفتن و از او اصرار . گفتم آخه دخترجون صبح ها که می خواهی بری مدرسه اذیت می شی اینهمه ببندی و باز کنی هنوز برای تو زود است اما او گفت این خیلی شیکه ببین چقدر به پاهام می یاد ببین شیک شدم ببین چقدر راحته می توانم هم کوهنوردی کنم و هم فوتبال برای راه رفتن هم خیلی خوبه اصلا دیگه موقع راه رفتن لازم نمی شه غربزنم ! تازه تو رویت را بکن آنطرف ببین چقدر سریع بندش را پاپیون می کنم ! زیرچشمی نگاهش می کردم که چندبار تلاش کرد و خیلی خوب نشد بعد به زوربندها را با زیرکی به هم پیچید و جفت پا جلویم ایستاد و گفت ببین چقدر سریع و راحت پوشیدم حالا برایم بخر! آخرش تسلیم شدم و خریدم .
توی راه گفت مامان آن ویترین توی خونه ایرانمون را یادت می یاد که اولین لباس و کفش نوزادی من را توش گذاشتی برای قشنگی ؟ گفتم آره چه طورمگه ؟ گفت وقتی کفشهام را دیگه نخواستم به کسی آن را نمی دم چون دوستشون دارم اما می ذارم توی آن ویترین و زیرش می نویسم : کفشهایی که مامان نمی خواست بخرد چون فکرمی کرد من هنوز بچه ام اما من دوستشون داشتم آنقدر اصرار کردم تا مجبورشد بخردو من خیلی خوشحال شدم !

Saturday, January 8, 2011

دخترمهربان ما

نفر اول: بهار توی تب می سوخت. حسابی سرماخورده و نای بازکردن چشمهایش را هم نداشت. با این وجود لبان خشکش را به زحمت از هم بازکرد و گقت: مامان ، می شه با هم بریم بازاری ، جایی برای خرید ؟ فکرکردم اشتباه شنیده ام و یا او دارد هذیان می گوید، اما دوباره خیلی جدی گفت : فردا روز کریسمس است من باید برای تو و بابا هدیه ای ......... بعد یکدفعه حرفش را قورت داد (انگار که رازی باید دردل بماند) و ادامه داد راستی من یک یورو کم دارم می شه به من قرض بدی؟
چقدرخوب که هوا تاریک شده و من هم هنوز چراغها را روشن بودم که کسی اشکهای مرا ببیند دستان کوچک تبدارش را بوسیدم و او دوباره با بی حالی مژه های بلندش را روی هم فشارداد و به خواب رفت. ا

Thursday, December 2, 2010

آیا دراین راه پناهی هم هست ؟

نفر اول: خیلی محتاط است درست مثل خودم و مثل پدرش . چندجلسه ای هست که شنای قورباغه را خوب یادگرفته اماباز هم با زیرکی تمام آنگونه از کناره ها شنا می کند که درهر360 درجه ای که دستش را می چرخاند نوک یکی از انگشتان دست راستش کناره استخر را لمس کند .وجوداین کناره ها به او احساس آرامش و امنیت می دهند . شاید خیلی از ماها درزندگیمان همین گونه ایم و همیشه محتاطانه همه پناهگاهها و فاصله های ایمن مسیر را می سنجیم همه آن جاهایی را که می شود نفسی تازه کرد و کسی را یافت برای حمایت و پشتیبانی و یا شاید دلگرمی و دلداری . اما معلم شنا زیرک است و باهوش او آرام آرام هدایتش می کند به میانه استخر ، آنجایی که هیچ کناره و پناهی نیست دقیقا همان نقطه ای که باید فقط به جسارت و اعتمادبه نفس ، شجاعت و تلاش خودش متکی باشد همان جایی که اگر یک لحظه وابماند و یادش برود که تلاش کند و یا بترسد زندگی را باخته است ! هفته گذشته او میانه استخردر قسمت عمیقش بود بدون هیچ وسیله کمکی و بدون مربی و من درهراس و اضطراب  و البته بسیار بهتر، منظم تر و پرقدرت تر از همیشه شنا کرد (اگر من مربی اش بودم همان دورو برها توی آب در فاصله یک متری اش می چرخیدم)وقتی که تن خیسش را به خودم چسباندم تا موفقیتش را تبریک بگویم قلب کوچکش مثل گنجشککی که از خطر رهیده باشد تند تند می زد ولی چشمانش برق می زد و باافتخار گفت مامان ببین اینهمه راه را شنا کرده ام مامان من هیچ استراحتی هم در وسط راه نکرده ام .و قلب من از شادی پر شد او دارد زندگی را تمرین می کند . ای کاش گاهی اوقات من را هم کسی هل داده بود وسط زندگی بدون حمایت و دلسوزی! کاش به من هم آموخته بودند که کمی جسارت برای کسب تجربه های تازه لازم است ، ای کاش یادم نداده بودند که چطور همیشه شاگرد اول کلاس باشم و اینکه شکست یک جرم است که نباید تجربه اش کرد. آنوقت من هم زندگی را با همه لحظه های شکست و موفقیش درهم می آموختم و ای کاش به من این فرصت را نداده بودند که با زیرکی خودم را همیشه محتاطانه به کناره های استخر عمیق زندگی بکشانم و نوک یکی از انگشتانم لبه های سرد وامن آن را لمس کند   .  ا

Saturday, November 20, 2010

جادوی بچه ها


نفر اول: دلم گرفته بود از آن نوع دل گرفتگی های مزمن که عصر روزهای تعطیل به سراغ آدم می آید و مثل کنه می چسبد و تا به بهانه ای اشک آدم را درنیاورد دست بردار نیست ! بهار هم خانه ای ساخته بود و اصرار داشت که با من بازی کن . اصلا حسش نبود به زورخودم را وادار کردم و با انگشتم  به در پارچه ای خانه اش تلنگری زدم توی دلم گفتم فقط ده دقیقه مهمانش می شوم تا دست بردارد اما وارد اطاقک کوچکش که شدم انگار شعبده بازی کرده باشد مرا به دنبال خودش ، بچگی اش و چشمان درخشانش کشاند تا دوساعت ! اولش مادرودختر بودیم سرجا و در نقشهای خودمان بعد کم کم خانه غارمان شد و ما خرسهای مادر و بچه که از خواب زمستانی بیدارشده ایم و به دنبال شکار ماهی یا کش رفتن یک کندوی پراز عسل از غارمان بیرون آمدیم بعد از مدتی غارنشین هایی شدیم با خطی میخی بردیواره غار و رقص به دور آتش و بعد دلقک هایی که همه کار می کنند تا دیگران خنده شان بگیرد کم کم خانه را گذاشتیم روی سرمان نفراول که می خواست اخبار گوش کند صدایش در آمد که می شود برگردید به غارتان و ما اینقدرلوده شده بودیم که دیگر هیچکس جلودارمان نبود و دل گرفتگی ها خیلی بی سروصدا تا ما حواسمان پرت بازی شده بود دمشان را روی کولشان گذاشتند و فرار کردند !چه جادویی دارند این بچه ها ! ا

Tuesday, October 12, 2010

یک ایمیل


مامان عزیز دوستت دارم مرسی که من رابه مدرسه ی خوب میبری


نفر اول: من امروز این ایمیل جالب را از دختر شش ساله ام دریافت کرده ام و الان واقعا احساس شادمانی دارم به نظر شما هیجان انگیز نیست؟ من زمانی که شش ساله بودم نمی دانم اینترنت کشف شده بود یا نه اما بهرحال من از آن بی خبر بودم ! ضمن اینکه خواندن و نوشتن را هم مطلقا نمی دانستم و نمی دانم آیا قدردانی از دیگران را می دانستم یا نه ؟ بهرحال دیر بجنبم دخترم صدها پله از من بالاتر ایستاده است . ا

به هرحال خوشحالم که مدرسه اش را دوست دارد و ظهرها با لپ های گل انداخته از شادی به خانه برمی گردد خودم را که جای او می گذارم واقعا سخت است ساعتها را در کنار کسانی سپری کنی که کاملا با تو تفاوت دارند درحرف زدن و اینکه مدام باید تلاش کند که حرفش را بزند و حرفهای آنها را بفهمد اما هم کادر مدرسه کارشان را خوب بلدند و هم بچه ها و از جمله دختر ما خوب راه سازگاری با محیط را می دانند . بامزه است که خداخیر به زبانشان بدهد که یک فعل ماخن دارند که به معنی انجام دادن است و با آن همه چیز می شود گفت و کاربردش زیاد است و فسقلی ما خودش این موضوع را کشف کرده و اگر دقیق شوی می بینی که شاید ده تا پانزده جمله را برای خواسته های مختلف ردیف می کند که در همه آنها به بهانه ای فعل ماخن به کار رفته . ای کاش من هم یک کمی هوش و استعداد و خصوصا اعتمادبه نفس او را درزبان داشتم ! ا

Friday, October 1, 2010

مدرسه


نفر اول: بهار را فرستادیم مدرسه و لی این کار بیشتر از آنکه برایم با شادی همراه باشد با دلواپسی و دلشوره ی فراوان همراه بود تا روز آخر نمی دانستیم که دقیقا چه باید کرد و کدام راه برایش بهتر است با مشورت با ایرانی ها تقریبا یک دل شده بودم که باید به مدرسه ایرانی برود چون نهایتا این دوره اقامت دراین کشور برای ما موقتی است و باید برگشت به همان سیستم اما راستش خیلی دل چرکین بودم وارد مدرسه و راه پله های تنگ و تاریکش که می شدم انگار همه ی غم های دنیا می آمد توی دلم این خیلی طبیعی است که هرمادری بهترین ها را برای بچه اش بخواهد بخصوص در امر آموزش اما من داشتم آگاهانه در دنیای آموزش های مدرن و مدرسه های پرجاذبه دریک کشور اروپایی مدرسه ای با امکانات محدود شاید درحد یک شهرستان کوچک درایران را برای بهار انتخاب می کردم روزهای آخر که توی خیابان می رفتم و بچه ها را می دیدم که با چه شورو شوقی دارند وسایل مدرسه می خرند بیشتر دلم برای بهار می سوخت چون صادقانه بگویم که هیچ اشتیاق و انگیزه ای برای خرید مدرسه رفتن نداشتم این روحیه و حال و هوا عصبی ام می کرد و خودم را مادر مقصری می دانستم تا اینکه روز آخر با بهار رفتیم برای ثبت نام در همان آلونکی که اسم مدرسه رویش گذاشته بودند و قرار بود طبق قوانین مدارس ایران بچه ها با حجاب به آنجا بروند و مطابق یک مدرسه نمونه مردمی در ایران 600 یورو هم هزینه برایش بپردازیم اما اتفاق عجیبی افتاد که من آن را معجزه می نامم و آن هم این بود که آقای مدیر با خونسردی گفت ما امسال شاگرد کلاس اولی نداشتیم و بنابراین کلاس تشکیل نخواهد شد بهترین کاراین است که توی خانه نگهش داری و با او فارسی کارکنی یا اینکه نخواستی بفرستش مدرسه اتریشی خیلی هم خوب است آلمانی هم یاد می گیرد ( این آقای مدیر دوسه هفته پیش که باهاشون مشورت کرده بودم فرموده بودند از فکرمدرسه اتریشی بیا بیرون همینجا به صلاحش است تازه زبان دنیا انگلیسی است اگر قرار است روزی زبان دومی یادبگیرد باید انگلیسی باشد و بعد هم زبان عربی که زبان قرآنی است . آلمانی به چه کارش می آید؟) راستش نمی خواهم بگویم که چندروزاز شروع سال تحصیلی اتریشی گذشته از این حرف مدیر جا نخوردم و انگشت به دهان نماندم ولی راستش قندهم توی دلم آب شد که به اجبارنجات پیدامی کنیم از دست این سیستم احمقانه . و آنوقت یک خانم مهربان که من اصلا تاحالا او را ندیده بودم و اصلا نمی شناختم و من او را فرشته می نامم و البته ایرانی بود ولی بیشتر از 20 سال در اتریش زندگی کرده سرراهم سبز شد و یک صبح تا ظهربدون اینکه من ازاو تقاضایی کرده باشم (تازه مدام هم می گفتم اسباب زحمت است من خودم بقیه کارها را ادامه می دهم شما به کارتان برسید) وقتش را برایمان گذاشت والبته چون به آلمانی هم مسلط بود وجودش غنیمتی هم بود) رفتیم از این اداره آموزش پرورش به آن یکی و بالاخره توی یک مدرسه پشت خانه مان اسمش را نوشتیم و از همان روز هم شروع کرد حالا فعلا با اشتیاق فراوان به مدرسه می رود و من روزها بارها و بارها به جان آقای مدیر و آن فرشته هه دعا می کنم ظهرها که بهار به خانه می آید سرحال و راضی است و می گوید دلش می خواسته بیشتر در مدرسه بماند و همه تغذیه اش را دست نخورده به خانه می آورد و با جدیت می گوید آخه من وقت چیزخوردن ندارم نمی دانی که از درسهایم عقب می مانم ؟و من با وجوداینکه طبق عادت مامانها نمی توانم بدون فکر و دلواپسی باشم ولی از رضایت و خوشحالی او احساس شادمانی و پیروزی می کنم . ا

Thursday, September 23, 2010

ملکه لطفا آن تاج را از سرت بردار


نفر اول: شما قضاوت کنید توی یک خانه 30 متری که همه ی اثاثیه اش هم مال خودش است و نو و تمیز تحویل شما داده شده و چهارطبقه هم زیر ساختمان شما هستند و مسول ساختمان هم دایما برای همه ی ساکنین نامه جدی می دهد که هرکس آرامش دیگران را به هم بزند قراردادش لغو می شود و پول پیشش را هم پس نمی دهیم , می شود به یک بچه ی شش ساله که مدام می خواهد همه چیز را امتحان کند و به درودیوار آویزان باشد و بپربپر کند بکن نکن نکرد؟
دیروز دوباره داشت روی تشک های خوش خواب نو حرکات اکروباتیک می کرد و با تمام قوا به بالا و پایین می پرید با جدیت گفتم بهار بسه دیگه تو مثلا قراره بخوابی آنوقت یک لحظه توی چشمهایم نگاه کرد وگفت ملکه لطفا آن تاج را از سرت بردار آنوقت شاید کمتر دستور بدهی تازه مگه نمی دونی من مامانم را بیشتر از ملکه ها دوست دارم ؟

Sunday, September 12, 2010

و سرانجام مدرسه


نفر دوم: از روز جمعه بهار هم به جمع کلاس اولیها پیوسته است. علیرغم تصمیم اولیه مان، شرایط جوری پیش رفت که بهار نهایتا از یک مدرسه اتریشی سردرآورد. به دلیل آنکه چندماهی بیشتر از دوران اقامتمان در اینجا باقی نمانده، میخواستیم در مدرسه ایرانی اسمش را بنویسیم که بعد از برگشت بتواند در ایران ادامه دهد ولی شاید به مصداق عدو شود سبب خیر و به دلیل شرایط خنده دار و شاید مضحک مدرسه رسمی ایرانی در این شهر و برخورد مدیر مربوطه، با اینکه دو سه روزی هم از شروع مدرسه ها گذشته بود ولی به هر جوری که بود توانستیم برایش جایی در یک مدرسه پیدا کنیم و روز جمعه هم اولین روز مدرسه اش بوده که خیلی هم خوش گذشته است. به لطف مدت کمی که در اینجا به مهدکودک رفته و دو دوره زبان که گذرانده، از نظر زبان و ارتباط گیری خیلی مشکلی ندارد و بالاخره میتواند گلیمش را از آب بکشد. معلمهایش هم یک آقای اتریشی و یک خانم کرد-ترک هستند و این خانم که اسمش گلچین است خیلی کم فارسی هم میداند. نمیدانم شاید خیرش در این بوده و این راه برایش نتایجی بهتری داشته باشد و تجربه ی خوبی برایش باشد. ا

Friday, August 13, 2010

این خبرها رو نخون

نفر دوم: بهار میگوید خوب باباجون اینقدر این خبرها رو نخون که حالت بد بشه! آ
فکر میکنم اگر حرف بچه ها را بیشتر گوش میکردیم زندگی بهتری داشتیم.ا