Sunday, August 7, 2011

خیره نگاهش کردم


نفر اول: برخلاف آدمهای این جا که کمترمیشود چیزی یا کسی آنقدر توجهشان را جلب کند که خیره خیره نگاهش کنند من بهش زل زدم و خیره خیره و متعجب نگاهش کردم منظورم دختر مسلمان بسیار بسیار جوان و زیبایی بود که به استخر آمده بود تا همراه با بچه های بسیار بسیار کوچک دوره مقدماتی شنا را بیاموزد خیره و با تعجب نگاهش کردم تا ببینم چه طور وارد استخری خواهد شد که درآن فقط خانمها نیستند ! خیره نگاهش کردم تا ببینم وقتی می بیند که قرار است با بچه های شش و هفت ساله هم گروه باشد چه عکس العملی نشان می دهد ( این جا به ندرت آدم بزرگی هست که شنا نداند و تقریبا اغلب از چهارو پنج ماهگی بچه ها را به استخر می برند) . اما زیاد طولی نکشید که دیدم با یک لباس کاملا پوشیده و زیبا و کامل با اعتماد به نفس و به اعتقاد من با شچاعت بدون اینکه بخواهد معذب باشد یا خجالت بکشد بدون اینکه بخواهد منتظر عکس العمل های دیگران باشد و ازفکر کنجکاوی و احیانا لبخندهای زیرزیرکانه شان بترسد وارد شد و با همان کوچولوها هم گروه شده و از شروع دیربه هنگامش ذره ای هم تردید نکرد .

راستش توی دلم خیلی تحسینش کردم و آفرین گفتم انصافا کار ساده ای نیست که آدم بتواند درهرجا و هرشرایطی پای آن چیزی که برایش ارزش و اعتقاد است بایستد و کوتاه نیاید و از طرفی اعتقادش راه را برای تجربه های جدیدش نبندد و او را از یک سری امکانات محروم نکند توی دلم تحسینش کردم و آرزو کردم که خودم هم بتوانم و بهارم هم بتواند و بیاموزد که اگرچیزی را باور دارد اگر به درستی چیزی اعتقاد و باور دارد اگر آگاهانه راهی را انتخاب کرده است هیچ وزش ملایم بادی پایه های اعتقادش را نلرزاند و بتواند پای باورش بایستد اما از سوی دیگر هیچ زمانی هم نخواهد و نگذارد و اجازه ندهد که این انتخاب راه پیشرفت های مثبت و ضروری را برایش ببندد و همیشه تسلیم و شکست خورده اینگونه احساس کند که محروم و مظلوم واقع شده است می دانم که کار ساده ای نیست که آدم خودش باشد ولی آرزو می کنم که بتوانیم باشیم .

Sunday, July 31, 2011

گل های آفتاب



نفر اول: برای چهارمین بار در طول یک سال و نیم بودن دروین ناچار شدیم که اسبابمان یعنی همان زندگی محصورشده در چمدان های بزرگ را روی دوشمان بگذاریم و به خانه دیگری نقل مکان کنیم غیر از این، تا یک ماه و نیم باقیمانده تا اتمام این سفر و کشاندن اسباب به فرودگاه یک بار دیگر هم باید به خانه دیگری برویم و این قسمت غم انگیز سفرمان است اضطراب این کش و واکش ها آنقدر زیاد بود که آگاهانه یا ناآگاهانه دوست داشتیم که بعضی از چیزها را جا بگذاریم یا فراموش کنیم برداریم !تا حداقل کمی سبک بارتر باشیم اما هرچه که تلاش کردیم نشد که دخترک سه تا شاخه دراز و تازه سبزشده آفتابگردان را که بعدازظهریک روز نیمه آفتابی و نیمه گرم تابستانی درگلدان کوچکی کاشته بود را فراموش کند و اینگونه شد که میان آن همه بار زمخت و سنگین و باوجود آن ساکهای برزنتی و تنبل !! گلدان کوچولو با ساقه های لق لقوو آفتاب نخورده آفتابگردان را هم تمام راه با عزت و احترام سردست گرفتیم و بی توجه به لبخندهای ملیح عابرین با خودمان به خانه نیمه تاریک جدید منتقل کردیم کسی چه می داند  شاید در فرصت یک ماه و نیم باقیمانده ازاین سفر سه گل درشت آفتابگردان گرم و پرانرژی به زندگیمان لبخند بزنند!!

Sunday, July 17, 2011

بازیافت


نفر اول: به خودم افتخارمی کردم و می بالیدم که دارم به زمین فکرمی کنم به بیماریش و به درهم ریختگیش ، به منابعی که به سادگی و با بی توجهی تمام از طرف آدمها از دست می روند ، به خودم می بالیدم که دارم برای بچه ها داستانی می نویسم درباره خودخواهی آدمها ، ونیاز به کمک اورژانسی و فوری به زمین ، به پاک کردن طبیعت و حفاظت از باقیمانده ها .

خوشحال بودم که توجه دخترهفت ساله ام را به سمت این موضوع جلب کرده ام و او هم به زمین عزیزو زیباییهای خدادادیش  فکرمی کند !

                   *********************************************************************

همین من صاحب ادعا زمانی که دارم با عجله درمیان قابلمه های روی گاز و فقسه های یخچال و سالاد نیمه تمام روی میز می چرخم خیلی بی توجه و راحت شعارهایم را فراموش می کنم و شیشه خالی سس را با شتاب به سمت سطل زباله پرتاب می کنم آقای نفر دوم که دارد با علامت سوالی در قیافه اش نگاهم می کند از جایش بلند می شود کیسه ای برمی دارد و شیشه را در آن می گذارد و می گوید تو که همیشه جدایشان می کردی توی دلم غرمی زنم و می گویم این همه یک کار اضافه !!

                ***************************************************************

خانم مسنی که دارد چرخ خرید نسبتا پری را روی زمین می کشد جلوی سطل های تفکیک زباله می ایستد و با حوصله و یکی یکی آنچه را که درچرخش دارد هرکدامشان را در سطل مخصوص خودش می اندازد شیشه ها ، فلزات ، کاغذها ، و ظروف یکبار مصرف را.

 می ایستم و لحظه ای نگاهش می کنم او حتی درهای فلزی شیشه های سس و مربا و سرپیچ لامپ ها را یکی یکی باز می کند فلزش را در فلزها و شیشه اش را در شیشه ها می اندازد .

از خودم خجالت می کشم او مثل من شعار نمی دهد او بی جهت کاغذها را سیاه نمی کند او با عملش به دیگران چیز یاد می دهد .

کاش من هم همیشه اول برای درد خودم درمان پیدا کنم و بعد برای دیگران نسخه بپیچم .

Friday, July 15, 2011

مرکز روزانه سالمندان



نفر اول: رفتن به مرکز روزانه سالمندان را دوست داشتم مدتها بود فکرمی کردم با زندگیهای شلوغ و پرگرفتاری امروز چقدر جای چنین مراکزی درایران خالیست البته مرکز رنگین کمان سپید را که با همین هدف شروع به کار کرده و موفق هم بوده می شناسم ولی خانواده ها و جوانها و سالمندان هردو نیاز شدید دارند به چنین فعالیت هایی. سالمندان نیاز دارند به جایی که حمایتشان کند فعال نگهشان دارد و نگذارد افسردگی برشان چیره شود و جوانها نیازدارند به سپردن آنها درروز به مراکزی که به آن اطمینان داشته باشند و بتوانند با آرامش خیال به کارروزانه خود برسند با مراکز شبانه روزی سالمندان که درایران رواج دارد و تنها دارایی سالمند درآن اطاقی مشترک با دیگران و تختی روبه پنجره است به هیچ عنوان موافق نیستم و منظورم اصلا آن نیست!

به دنبال این فکر تصمیم گرفتم که از یک مرکز روزانه مجوزبگیرم و یک روزی شاهد فعالیتهایشان باشم تجربه بزرگی بود خیلی خیلی محیط را به مهدکودک هایی که قبلا دیده بودم شبیه دیدم با این تفاوت چشم گیر که درمهدها عملا تدابیری برای کانالیزه کردن و جهت دادن و گاهی محدود کردن شیطنت ها و بازیها سنجیده شده بود اما دراینجا همه آن فعالیت ها بود اما در جهت فعال کردن و جنب و جوش بیشتر فرد انگار تلاشی عمدی بودبرای فعال کردن فرد . دراینجا ثل مهدکودک ها ساعت بازی و ورزش و رقص بود مثل مهدها سرویس جهت رفت و آمد مثل مهدکودک ها وجود افراد و تدابیری برای استفاده از دستشویی مثل مهدکودک ساعتی برای کتاب خواندن وبه یادآوردن خاطرات و نقاشی و کاردستی و مثل مهدکودک ها وجود حیوانات اهلی مثل پرندگان و سگ و مثل مهدکودک ها بی حوصلگی و کم انگیزگی بعضی و شور و نشاط بعضی  دیگر . اما خبری از تخت نبود می گفتند وجود تخت درفرد کشش و انگیزه ایجاد می کند برای خوابیدن پس تخت ممنوع بود اما صندلی های مخصوص آنهم دریک اطاق خاص برای اندکی لم دادن و آرامش بعد از ناهارموجود بود . نکته جالب دیگروجود افرادی بود که تمایل به هیچ فعالیتی نداشتند و تمام مدت روزنامه ای دردست داشتند بدون این که ورق بخورد یا به گوشه ای خیره بودند اما مسولان می گفتند که هیچ اجباری برای کشاندن آنها درجمع نیست همین که این آدمها از تختشان درخانه کنده شده اند لباس بیرون پوشیده اند و به اینجا آمده اند خودش یک موفقیت است کمی زمان بگذرد خودشان آرام آرام وارد جمع می شوند خداوکیلی هیچ وقت به ان فکرنکرده بودم که دراینجا آرام نشستن بهتر از خوابیدن درخانه است گاهی فکرمی کنیم حتما کسی باید کار خاصی بکند و نتیجه ی خاصی ومعجزه ای از یک کار ببینیم که فکرکنیم مهم است و حاضر شویم بابتش هزینه بپردازیم .

شما هم فکرکنید باور کنید زمینه های زیاد و نه چندان پرهزینه و سختی هست برای قدم برداشتن در جهت رفاه و دنیای بهترداشتن چرا همه اش خوشترداریم که راه های از قبل رفته شده را برویم و غربزنیم که چرا هیچ کاری نمی شودکرد و چرا هیچ چیز تغییر نمی کند؟

Wednesday, July 6, 2011

زبان بسته ها

نفر اول: سیرک بدی نبود اما بخش انسانی و حرکات محیرالعقولش به بخش حیوانی می چربید از شیرو فیل و ببر و حلقه های آتشین خبری نبود یکی درمیان اسب های نژادهای مختلف ، شترها و الاغ ها می آمدند جولانی می دادند می چرخیدند می رقصیدند روی دوپا بلند می شدند شلاق می خوردند تشویق می شدند و بعد حالتی مثل تعظیم می کردند و به سرعت و با شادمانی صحنه را ترک می کردند بهار نمایش ها را دوست داشت می خندید و شادمان بود ولی وقتی مردک شلاقش را توی هوا تاب می داد و زوزه کشان به تن حیوانی می کوبید دستانم را فشارمی داد و می گفت از این کارش خوشم نیامد تا آخر هم حواسش بود که جای شلاق را روی تن زبان بسته ها پیدا کند ونشانم بدهد .


توی خانه برای آقای نفردوم گفتیم که شیرو پلنگی درکار نبود خندید و گفت عجب سیرک کم بضاعتی !


چندروز بعد کشف کردم که جامعه ی حمایت از حیوانات دراتریش استفاده از فیل و شیر و پلنگ و امثالهم را ممنوع کرده این بار وقتی این را گفتم نفردوم گفت اصلا خوشم نیامد مگر شتر و اسب و الاغ حیوان نبودند خندیدم و گفتم آن ها از روزازل کارشان شلاق خوردن و باربردن بوده گفت نه بابا این مال روستاهای ماست تازه آیا رقصیدن و پریدن و نمایش دادن به زورشلاق و به دنبالش جویدن یک حبه قند هم جزو وظایفشان است ؟ و آنوقت بهار هم دردلش باز شد و گفت که خیلی حیوانها طفلکی بوده اند که کتک می خورده اند برای خندیدن و خوشحال شدن دیگران .


از همه ی اینها گذشته اولین بار است که افراد زیادی را دراینجا می بینم که مطلقا گوشت نمی خورند هیچ مدلش را و فقط گیاه خوارند اما برخلاف افراد مشابهی که درایران دیده بودم دلیلشان سلامتی گیاه خواری یا داشتن رژیم لاغری نیست بلکه صریحا عنوان می کنند که چرا باید به خاطر ما حیوانات کشته شوند این یک عمل غیرانسانی است و ما برای حمایت ازحیوانات گوشت نمی خوریم  این حرف خیلی برایم تازگی دارد یادم می افتد  توی کتاب علوم ایرانی بهار اولین استفاده ی حیوانات مصرف گوشتشان عنوان شده ازاین طرزفکرتا آن یکی خیلی فاصله است  دارم تلاش می کنم خودم به تعادلی برسم آقای نفردوم می گوید غصه نخورآنقدرگوشت این روزها گران شده که خواهی نخواهی ازسبدغذای خانواده حذف می شود و بعد می خندد!

Sunday, June 26, 2011

مسافر


نفر اول:

حس غریبی است حس مسافربودن!

آن زمانی که چمدانت را می گذاری که پرش کنی و چندین و چندبار خوب و بد می کنی ، مهم و غیرمهم می کنی ،می گذاری و برمی داری تکلیفت با بعضی چیزها مشخص است ناگزیری که ببریشان پس می گذاری ته ساک که جایشان امن باشد اما بعضی چیزها خیلی هم ضروری نیستند ولی کسی چه می داند شاید به درد بخورند آنوقت به شک می افتی و کلافه می شوی می دانی که مقدارمشخصی می توانی بارهمراه  ببری پس باید بتوانی ازبعضی چیزها دل بکنی و چشم بپوشی تازه لازمه سفرسوغاتی است کسی درآن سو انتظاردیدن چمدانت را می کشد خودت هم دوست داری چیزهای نوبا خودت ببری لباسهای جدید، کتابها و فیلمهای تازه، وسایل نو! کتاب ها و جزوها را به مدد اسکن کردن شاید بشود فشرده شان کرد اما لباسها، ظرفها، خوراکی ها! شاید لازم شود که استفاده شده ها را بگذاری و نوها را ببری ولی این هم سخت است با بعضی چیزها انس گرفته ای! شده اند جزیی از خاطرات و وجودت و رها کردنشان مثل به جاگذاشتن تکه ای از قلب است! خانه ی فعلی را باید به کسی بسپاری پس باید تمیز و مرتب تحویلش بدهی که بدانند شخصیت خوب و فهم و شعورکافی داشته ای و درآن سو باید فکرخانه ای باشی درخورو شان که به محض ورود آرامشت بدهد و بتوانی از خستگی راه دمی درآن بیاسایی. تازه فکر پاسپورت و بلیط و...را هم باید کرده باشی . مسافرت خیلی تدارکات می خواهد خیلی پس و پیش دارد و تنها دارایی مسافر یک چمدان است که خیلی ارفاقش کنند سی کیلو می شود و حالا چه طور می شود یک زندگی را درسی کیلو خلاصه کرد خدا می داند .

دارم فکرمی کنم که خیلی شنیده ام که آمدنمان به این دنیا سفر بوده و رفتنمان سفری دیگرفکرمی کرده ام که خیلی هم به این باوراعتقاد دارم اما من چه مسافری هستم دراین راه؟ که نه به چمدانم می اندیشم و نه به توشه ی سفر و نه به خانه ای که باید رهایش کرد و نه به خانه ی تازه ای که باید خستگی سفر را درآن به درکرد. اگرهمیشه حس مسافر بودن درمن به واسطه ی سفر عنقریب به ایران اینقدر قوی بود شاید میزان بهره ام از زندگی، از اطرافیانم واز روزهایم  به مراتب بیشتر می شد و شاید ردپاهای عمیق تری هم درگذرروزها از خودم به جا می گذاشتم و شاید بیشتر به خانه ی تمیزو خاطره های خوبی  که باید  ازمن به جا بماند و خانه ی شیکی که درآن سو به انتظار است فکرمی کردم !

Sunday, June 5, 2011

خبرممنوع


نفر اول: اطاق تاریک بود، خانه غریبه بود، رفته بودیم به خانه یک پدرومادر مهربان اتریشی. به گمان اینکه بهار خواب است رفتم لحافش را مرتب کنم که دستانش را به گردنم آویخت و شروع کرد به گریه . آمادگی اش را نداشتم او دختر شادی است و آمدنش به این سفررویایی برایش آرزویی تحقق یافته . چون می توانست بعد از بیش از یک سال برای خودش اطاق مجزایی داشته باشد و در تخت و درمیان عروسک ها و اسباب بازیهای زمان دختری دختر آن خانواده بخوابد اما او گریه می کرد ودرمیان گریه اش جمله های بریده ای می فهمیدم که می گفت من می ترسم! همه اش خبرهایی که بابا توی اینترنت می خواند می آید جلوی چشمم نمی گذارد بخوابم! تعجب کردم همه ی مدتی که نفردوم خبری می خواند یا با هیجان برای من تعریف می کند بهار معمولا به دوراز ما می نشیند چیزی می خواند می نویسد یا بازی می کند بنابراین تا به امروز این موضوع را نشنیده بودم گفتم کدام خبر؟ نمی توانست واضح بگوید اما می دانست که خبرهای خوبی نیست وقتی مردمی راه پیمایی می کنند یا درجایی کسی زندانی می شود یا هواپیمایی که تانک نمی شود (نمی تواند سوخت گیری کند) و او پیش خودش تحلیل کرده بود که تانک نشدن هواپیما یعنی اینکه ما دیگرنمی توانیم به ایران برگردیم ! یاخبر دریایی خشمگین که  خانه ها را می بلعد و کودکی که باید چادر زندگی  کند یا اینکه نمی دانست اتم چیست اما از خبرهای اتم در ژاپن ترسیده بود . نمی دانستم چرا من هم همراهش گریه کردم شاید چون به یادم آمد که من هم از تک تک  این خبرها خیلی ترسیده ام من هم بغض کرده ام اما جرات نکرده ام گریه کنم . اشک ریختم چون دلم سوخت برای کودک باهوش و کنجکاوی که اگر ریاضی و علوم و آلمانی را می فهمد خوب طبیعی است که خبر را هم می فهمد وافسوس که خبرها ی بد دراین روزها به خبرهای خوب می چربند . موهای بلندش را نوازش کردم و محکم درآغوشش گرفتم آنقدر که صدای قلب ترسیده اش را خوب می شنیدم . آرامش کردم برایش از خبرهای خوب گفتم از چیزهای جالبی که هرروزکشف می شوند از عروسی شاهزاده انگلیس! از دنیای رنگی !

او آرام شد و خزید به میان رختخواب گرم و تا صبح یک نفس خوابید .

اهالی مهربان آن خانه تمام روز بعد را به بهار اختصاص دادند تا ذهنش را از ترسها پا ک کنند برایش قصه های رنگی گفتند  همراهش کردند برای انجام کارهای باغ، برای آب دادن به گلها و برای چیدن محصولها. با او آزمایش های مختلف هیجان انگیز انجام دادند. از اسرار لابراتوآر خانگیشان گفتند که درآن کرمها و عطرهاو داروها و نوشیدنی های گیاهی با محصولات باغ ساخته می شد و صبحانه های مورد علاقه اش را روی میز ردیف کردند و آخر سرهم چندکتاب داستان آلمانی همراهش کردند تا بخواند و بداند . و آن روز روز دنیای رنگی کودکانه بود .

ازآن روز به بعد شنیدن و بازگویی خبرها در خانه ی ما ممنوع شده است آقای نفردوم خبرهای مهم را دست چین  و برایم ایمیل می کند و بعد با اشاره های کوتاه با زبان استعاره گاهی با هم که هستیم اشاره ای به آن می کنیم ورد می شویم  فعلا اوضاع تحت کنترل است اما خبرها همچنان وجود دارند هرروز دراین دنیای بزرگ سیل و طوفان وزلزله قربانی می گیرند هرروز آدمها سراختلاف نظرهایشان با هم دعوا می کنند هرروز احتمال جنگ هست دریک گوشه ازاین دنیای خاکی . وهرروز دراین دنیا کودکی متولد می شود کودکی که صلح می خواهد و دنیای رنگی و شاد کودکانه  ، کودکی که از خبر بد می ترسد و اشک می ریزد وپایه های شادمانیش به لرزه درمی آید.

شاید فرداها دنیا و آدمهایش مهربانترباشند و با دستانی باز آنچه را که او می خواهد ارزانی اش کنند !